چیزی به پایان یک خاطره ی عجیب نمانده...

چیزی نمانده که من دیگر ،یکی دیگر نباشم...

چیزی نمانده که من دیگر حتی من نباشم...

آخ که چه سخته وقتی میخوای عادت ها رو با تمام خاطراتی که با اون ها داری ول کنی...

هی میخوام ببینم چرا پرخاش گری هایی رو که در مقابل فکرم میبینم نمیتونم توجیه کنم...

نبودنم، بودنم، هستیم، نیستیم، پدر، مادر، برادر، خواهر، همه و همه...

در حالی که همه جلوی چشماتم هستند ...

من به چشمانم مشکوک هستم...

چرا ...

سکوت های من بیش از اندازه شده اند...

و در آخر من می مانم و من، منی که حتی من را نشناختم...